چه روزها و لحظات کهنه ولی زیبایی که مرا با دستهایت به آسمان پرتاب میکردی و میخندیدی، آن روزها از دست تو جدا شدن، و باز به آغوشت بازگشتن عین زندگی بود
زندگی و غصهها چه ناجوانمردانه روی دستانت رد پا گذاشتند
دستانت، پر از چین و چروک، پر از عشق و خواستن بود
چقدر دستان پینه بسته ات زبر ولی مهربان بودند
چقدر دلم برای دستان ایثارگرت تنگ شده
کاش روزها برمیگشتند، تا این بار قدر دستهایت را میدانستم
در این دنیا که نشد، شاید در دنیایی دیگر...شاید